تبليغاتX
خودت را بشناس ,خودت باش وخودت را باش.

در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش
آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل
دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند ، پچ پچ می كند ،آن قدر از شكش مطمئن
شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضی برود و
شكایت كند .
اما همین كه وارد خانه شد ، تبرش را پیدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده
بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت  و
دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می كند
.
 
+ نوشته شده توسط ب. حیدرنژاد در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 8:32 بعد از ظهر |
خدایا :

نعمت عافیت مبدا همه نیازهاست و عاقبت به خیری مقصد همه نیازها

بین این مبدا تا آن مقصد والاترین نیازها دلخوشی است.

به بزرگیت سوگند ، آن را به عزیزانم عطا فرما.

+ نوشته شده توسط ط.عباسی در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 5:7 بعد از ظهر |

 بگذارید و بگذرید 

ببینید و دل نبندید

چشم بیندازید و دل مبازید 

 که دیر یا زود باید 

 گذاشت و گذشت .                           

                                                 حضرت علي (ع)


+ نوشته شده توسط ب. حیدرنژاد در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 و ساعت 1:55 بعد از ظهر |
تبر
در تنهايي خويش به ياد گذشته اش افتاد ياد روزهايي كه تنها نبود و دوستاني از جنس خودش داشت. ياد صداي پاي زندگي در گذرگاه جنگل.
آهي از ته دل كشيد و به دستاني كه تبر را به ريشه  درختان جنگل زده بود و او را رها كرده بود نفرين كرد.
ب.حيدرنژاد

+ نوشته شده توسط ب. حیدرنژاد در شنبه چهاردهم آبان 1390 و ساعت 1:21 بعد از ظهر |

به نام خدا



 

دل گرچه در اين باديه بسيار شتافت
    
    يك موي ندانست ولي موي شكافت
    
    اندر دل من هزار خورشيد بتافت
    
    آخر به كمال ذره يي راه نيافت
    
    شيخ الرييس ابوعلي سينا

    
    انتخاب هويت براي عنوان بحث آگاهانه و بجا بوده است چراكه فلسفه ماهيت ندارد. هويت وجودي است اما ماهيت حدود و تعريف است و در تعريف هم بايد جنس و فصل ذاتي را ذكر كرد. اما در هويت لزوما جنس و فصل را نمي آوريم. عجيب اينكه گرچه گذشتگان مي دانستند فلسفه هويت است، ولي در طول تاريخ 2500 ساله تفكر، فلاسفه بسيار تلاش كرده اند براي آن تعريف ارايه دهند و تعريف هاي فراواني هم از فلسفه شده ولي جاي آن هست كه تعريف جديدي ارايه شود و هيچ يك از تعريف ها آخرين تعريف نيست و اين دليلي است بر اينكه فلسفه تعريف بردار نيست.
    
    اما فلسفه چيست؟ سقراط كه بحق ابوالفلسفه است، فلسفه را تمرين مرگ مي داند و تمرين مرگ عبارت اخراي مرگ آگاهي و مرگ انديشي است كه انسان را از ساير موجودات اعم از جمادات، نباتات، حيوانات، ملائكه و حتي خداوند متمايز مي سازد، زيرا در عالم هستي و در ميان تمام موجودات تنها انسان است كه به مرگ مي انديشد. تنها انسان است كه فيلسوف است و نه حتي خدا. خداوند عالم است ولي فيلسوف نيست. «فقط انسان است كه مي تواند فيلسوف شود و فيلسوف هست. همه انسان ها بالقوه فيلسوفند، منتها يكي تفلسفش عميق است و مي شود سقراط يا ابن سينا و ديگري تفلسفش سطحي است. همين كه هر كس در مقابل اين پرسش اوليه كه چرا زنده يي و زندگي مي كني، پاسخي ارايه دهد- هر پاسخي كه باشد- همين فلسفه زندگي اوست. البته اين حداقل فلسفه است ولي همين حداقل هم انسان را از ساير موجودات جدا مي كند. هيچ انساني بي فلسفه نيست. هر انسان زنده يي در حد خود معنايي در زندگي دارد و اگر آدمي به اين نتيجه برسد كه زندگي اش هيچ معنايي ندارد، وقتي به مرحله يي برسد كه بپرسد كه چه؟ ثم ماذا؟ يك آن هم نمي تواند زنده بماند و بلافاصله اقدام به خودكشي مي كند! بنابراين هر كس در زندگي اش معنايي داشته باشد، يك فلسفه يي دارد و فيلسوف است. منتها فلسفه عرض عريضي دارد.»
    
    «برخي از فلاسفه فلسفه را به علم به حقايق موجودات علي ما هو عليه بقدر طاقه.. البشريه تعريف مي كنند. قيد بقدر طاقه.. البشريه يعني چه؟ مگر نه اينكه همه كارها مشروط به قدرت است و كاري كه در توان آدمي نباشد، بي معناست؟ پس چرا فلاسفه اين قيد را به تعريف خود اضافه كرده اند؟ پس اين قيد معنايي فراتر از ظاهرش دارد. اين يعني فلسفه وحي نيست، انساني است. فلسفه وحي نيست، تلاش است. وحي مي آيد، ولي فلسفه نمي آيد.»
    
    اما تعريف فلسفه به همين يك مورد خلاصه نمي شود. «شايد اغراق نباشد اگر بگوييم به تعداد هر فيلسوفي يا حداقل به تعداد هر نحله فلسفي براي فلسفه تعريف داريم» و همين تكثر تعاريف چنان كه در آغاز سخن هم گفته شد، دال بر اين است كه فلسفه تعريف ندارد و هويت است. و اما ايشان پس از اين به تعريف شخص خود از فلسفه پرداختند و مقدمه بحثشان اين مثال بود كه ما چيزها را مي دانيم و به چيزها علم داريم. مثلاما مي دانيم كه اين ميز است. بين ميز و دانستن ميز تفاوت هست. حال جاي اين پرسش هست كه ما نخست ميز را مي دانيم يا نخست دانستن ميز را؟ كدام يك مقدم است؟ يا به عبارت ديگر من جسم خود را اول مي دانم يا دانستن خود را؟ فلاسفه در طول تاريخ فلسفه به اين پرسش پاسخ هاي متفاوتي داده اند. مثلادكارت كه مي انديشم را بر هستم مقدم مي دانست، تقدم را به دانستن مي دهد. و چه خوش مي گويد حضرت مولانا كه:
    
    اي برادر تو همه انديشه يي
    
    مابقي تو استخوان و ريشه يي
    
    جهان بي ادراك و بي انديشه (اگر فرضش تناقض نباشد، چنانچه ملاصدرا به سبب اين همان دانستن هستي و ادراك اين فرض را تناقض و ناممكن مي داند) يا نيستي است يا آشوب: و آشوب يعني بي نظمي علي الاطلاق كه اصلاتصورش ناممكن است چرا كه آدمي هر چه تلاش كند، باز هم با نظم فكر مي كند. آدمي منظم فكر مي كند يا به عبارتي بي نظم نمي تواند فكر كند چنانچه بدون قواعد و ساختار زبان نمي تواند سخن بگويد. سپس ايشان از همه اينها اينطور نتيجه گرفتند كه فلسفه يعني تفكيك ادراك از مدرُك و كسي كه بتواند از خودش فاصله بگيرد فيلسوف است و در ميان همه موجودات باز اين تنها انسان است كه مي تواند از خودش فاصله بگيرد. حيوانات در متن زندگي هستند و همينطور ساير موجودات. فاصله گرفتن ميز از خودش مستلزم نابودي ميز است، ميزي كه از خودش فاصله بگيرد ديگر ميز نيست ولي همين كه من بشر مي توانم همه انديشه ها و اعتقادات و باورهايم را متعلق به انديشه خود قرار دهم يا همه را در پرانتز گذاشته از آنها عزل نظر كنم، به اين معناست كه مي توانم از خودم فاصله بگيرم. و فيلسوف كسي است كه از خود فاصله مي گيرد و سپس دوباره انديشه هايش را مي انديشد. «فلسفه انديشيدن انديشه هاست» اگر هر علمي متعلقي دارد و اگر هر عالمي روي متعلقي كار مي كند (فيزيكدان روي فرمول هايش و شيميدان روي عناصر شيميايي) متعلق فلسفه هم انديشه است و فيلسوف هم روي انديشه ها دوباره مي انديشد و فايده اين كار تصحيح انديشه هاست.
    
    اين تعريف قدري مشابه تعريف ارسطو است. «ارسطو نيز مي گفت كسي كه به فطرت ثاني وارد نشود فيلسوف نيست. و فطرت ثاني يعني از نو دوباره خود را واكاوي كردن و همه انديشه هاي خود را دوباره انديشيدن» .
    
    هرچند يك شخص با دانستن همه فرمول هاي فيزيك، فيزيكدان مي شود ولي يك نفر با خواندن و دانستن همه كتب فلسفي فيلسوف نمي شود. فيلسوف كسي است كه انديشه ها را مي انديشد نه اينكه نقل انديشه ها مي كند! اگر او در محتويات كتاب ها و فلسفه ها دوباره تفلسف نكند و صرفا به بازتكرار آنها بسنده كند، در سطح روايتگر فلسفه باقي مي ماند. مضافا بر اينكه «فلسفه يادگرفتن نيست، فلسفه فلسفيدن است.»
    
    اما حال كه روشن شد فلسفه چيست، پس فلسفه اسلامي چيست؟
    
    تقسيم بندي فلسفه به اسلامي و غيراسلامي و ساير تقسيم بندي ها گرچه اشكالي ندارد ولي واقعي نيست. چراكه «فلسفه، فلسفه است و جوهر همه فلسفه ها فلسفيدن است. اما حال اين فلسفيدن جغرافيا دارد، كسي در خلا نمی فلسفد، هر كس در فضايي مي فلسفد. اين فضا، فضاي فرهنگي است.» اگر اين فضاي فرهنگي يونان باشد، فلسفه يونان را به بار مي آورد و اگر اسلام باشد فلسفه اسلامي را و هكذا. جوهر همه يكي است منتها يك جا رنگ يوناني به خود گرفته و جاي ديگر رنگ اسلامي. پس فلسفه يك چيز بيشتر نيست، در فضاهاي متفاوت، رنگ هاي متفاوت به خود مي گيرد. «فيلسوفاني مثل فارابي، ابن سينا و ملاصدرا در فضاي اسلامي به تفلسف پرداخته اند. بويژه ملاصدرا كه فلسفه اش رنگ شيعي هم دارد. فلسفه اسلامي وحياني نيست. اسلام فلسفه نياورده، اسلام وحي است و احكام آورده است. فلسفه اسلامي يعني فلسفيدن در فضاي اسلامي و بالاتر از اينها اينكه حتي اين فلاسفه اسلام را هم مورد تفلسف قرار مي دادند، اسلام را
philosophize مي كردند. يعني وحي را با زبان فلسفي مي فهميدند.» فلسفه اسلامي تافته يي جدابافته از ساير فلسفه ها نيست.
    
    
     گزیده ای از سخنان استاد ابراهیمی دینانی

 
+ نوشته شده توسط ب. حیدرنژاد در شنبه سی ام مهر 1390 و ساعت 11:25 قبل از ظهر |
این ابیاتی از یک شعره که من خیلی دوسش دارم ، امیدوارم شما هم لذت ببرید.

یک شبی مجنون نمازش را شکست                         بی وضو در کوچه لیلی نشست

عشق آنشب مست مستش کرده بود                           فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای                                   بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم نکن                               من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم                                        این تو و لیلای تو ، من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم                                              در رگت پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی                                          من کنارت بودم و نشناختی !

+ نوشته شده توسط ط.عباسی در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 و ساعت 1:17 بعد از ظهر |
گنجشک به خدا گقت :

 لانه کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسی ام بود ، اما طوفان تو آن را از من گرفت .

آخر کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟

خداوند فرمود :

ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی ، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند و تو از کمین مار پر گشودی.

چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

+ نوشته شده توسط ط.عباسی در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 و ساعت 4:45 بعد از ظهر |

به نام خدا

غایت عقل همان عشق است یا عشق همان عقل است .اگر از کسی پرسیده شود که عشق چیست؟ میگوید به مقام فنا رسیدن و عشقی که به مقام فنا برسد در آن فهم است (فهم برای خدا) عقل در هرمرحله ای که باشد همان فهمیدن است و آن عشقی که در مسیر حق فانی می شود ریشه در فهم دارد. آن هم در اوج فهم. از این رو گفته می شود اوج عقلانیت عشق است . عشق منهای عقلانیت چه ارزشی دارد ؟ وقتی از عاشقی که در حق فانی شده بپرسیم فانی شدن در حق یعنی چه ؟ و در چه فانی شده ای ؟ آیا میگوید نمیدانم؟

مثالی جالب برای روشن شدن موضوع:کسی عاشق شده بود سینه چاک میکرد و میگفت: به دادم برسید مردم عشق مرا کشت. مردم دیدند این جوان خیلی بی قراری میکند گفتند: آخر چه دردی داری گفت: من عاشقم می سوزم از عشق. گفتند: حالا عاشق چه کسی هستی ؟ گفت: هرکسی بشود. آیا او عاشق بود یا نه ؟اینکه نمی شود. عاشق معشوق میخواهد . یعنی باید معشوق را بفهمد و عشقی که فانی در حق میشود باید حق را بفهد

 

+ نوشته شده توسط ب. حیدرنژاد در جمعه یازدهم شهریور 1390 و ساعت 3:20 بعد از ظهر |
اهل دلی مثال جالبی در باب ماه مبارک رمضان داشت ، می فرمود : خون در حالت عادی روی بدن و . . .

 نجس است اما اگر در بدن آهو وارد نافه (کیسه آهو) بشود و همان جا بماند و بازنگردد ، کاملا تغییر

میکند و تبدیل به شیء ارزنده ای چون عطر و مشک می شود.

"ماه رمضان نافه تمام سال است."

 هرچه که آلوده باشی ، وارد این ماه که شوی ، چون طاهرگردی و به قبل بازنگردی ، عطر و مشک شوی .

امیدوارم رایحه عطرتون همه عالم رو پر کنه.

+ نوشته شده توسط ط.عباسی در پنجشنبه سوم شهریور 1390 و ساعت 3:48 بعد از ظهر |

بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت

 

سرمست همی‌گشت به بازار مرا یافت

پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید

 

بگریختم از خانه خمار مرا یافت

بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس

 

پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت

گفتم که در انبوهی شهرم کی بیابد

 

آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت

ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست

 

وی بخت که آن طره طرار مرا یافت

دستار ربود از سر مستان به گروگان

 

دستار برو گوشه دستار مرا یافت

من از کف پا خار همی‌کردم بیرون

 

آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت

از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند

 

وان بلبل وان نادره تکرار مرا یافت

من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله

 

امروز مه اندر بن انبار مرا یافت

از خون من آثار به هر راه چکیدست

 

اندر پی من بود به آثار مرا یافت

چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان

 

آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت

آن کس که به گردون رود و گیرد آهو

 

با صبر و تأنی و به هنجار مرا یافت

در کام من این شست و من اندر تک دریا

 

صاید به سررشته جرار مرا یافت

جامی که برد از دلم آزار به من داد

 

آن لحظه که آن یار کم آزار مرا یافت

این جان گران جان سبکی یافت و بپرید

 

کان رطل گران سنگ سبکسار مرا یافت

امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار

 

کان اصل هر اندیشه و گفتار مرایافت

+ نوشته شده توسط ب. حیدرنژاد در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 و ساعت 2:27 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM