|
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش
آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل
دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند ، پچ پچ می كند ،آن قدر از شكش مطمئن
شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضی برود و
شكایت كند .
اما همین كه وارد خانه شد ، تبرش را پیدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده
بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و
دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می كند
.
+ نوشته شده توسط ب. حیدرنژاد در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت
8:32 بعد از ظهر |
خدایا :
نعمت عافیت مبدا همه نیازهاست و عاقبت به خیری مقصد همه نیازها بین این مبدا تا آن مقصد والاترین نیازها دلخوشی است. به بزرگیت سوگند ، آن را به عزیزانم عطا فرما. + نوشته شده توسط ط.عباسی در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت
5:7 بعد از ظهر |
بگذارید و بگذرید ببینید و دل نبندید چشم بیندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت . حضرت علي (ع)
+ نوشته شده توسط ب. حیدرنژاد در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 و ساعت
1:55 بعد از ظهر |
تبر
در تنهايي خويش به ياد گذشته اش افتاد ياد روزهايي كه تنها نبود و دوستاني از جنس خودش داشت. ياد صداي پاي زندگي در گذرگاه جنگل.آهي از ته دل كشيد و به دستاني كه تبر را به ريشه درختان جنگل زده بود و او را رها كرده بود نفرين كرد. ب.حيدرنژاد
+ نوشته شده توسط ب. حیدرنژاد در شنبه چهاردهم آبان 1390 و ساعت
1:21 بعد از ظهر |
به نام خدا
دل
گرچه در اين باديه بسيار شتافت + نوشته شده توسط ب. حیدرنژاد در شنبه سی ام مهر 1390 و ساعت
11:25 قبل از ظهر |
این ابیاتی از یک شعره که من خیلی دوسش دارم ، امیدوارم شما هم لذت ببرید.
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلی نشست عشق آنشب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای خسته ام زین عشق دلخونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ، من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگت پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی ! + نوشته شده توسط ط.عباسی در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 و ساعت
1:17 بعد از ظهر |
گنجشک به خدا گقت :
لانه کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسی ام بود ، اما طوفان تو آن را از من گرفت . آخر کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟ خداوند فرمود : ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی ، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند و تو از کمین مار پر گشودی. چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. + نوشته شده توسط ط.عباسی در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 و ساعت
4:45 بعد از ظهر |
به نام خدا غایت عقل همان عشق است یا عشق همان عقل است .اگر از کسی پرسیده شود که عشق چیست؟ میگوید به مقام فنا رسیدن و عشقی که به مقام فنا برسد در آن فهم است (فهم برای خدا) عقل در هرمرحله ای که باشد همان فهمیدن است و آن عشقی که در مسیر حق فانی می شود ریشه در فهم دارد. آن هم در اوج فهم. از این رو گفته می شود اوج عقلانیت عشق است . عشق منهای عقلانیت چه ارزشی دارد ؟ وقتی از عاشقی که در حق فانی شده بپرسیم فانی شدن در حق یعنی چه ؟ و در چه فانی شده ای ؟ آیا میگوید نمیدانم؟ مثالی جالب برای روشن شدن موضوع:کسی عاشق شده بود سینه چاک میکرد و میگفت: به دادم برسید مردم عشق مرا کشت. مردم دیدند این جوان خیلی بی قراری میکند گفتند: آخر چه دردی داری گفت: من عاشقم می سوزم از عشق. گفتند: حالا عاشق چه کسی هستی ؟ گفت: هرکسی بشود. آیا او عاشق بود یا نه ؟اینکه نمی شود. عاشق معشوق میخواهد . یعنی باید معشوق را بفهمد و عشقی که فانی در حق میشود باید حق را بفهد
+ نوشته شده توسط ب. حیدرنژاد در جمعه یازدهم شهریور 1390 و ساعت
3:20 بعد از ظهر |
اهل دلی مثال جالبی در باب ماه مبارک رمضان داشت ، می فرمود : خون در حالت عادی روی بدن و . . .
نجس است اما اگر در بدن آهو وارد نافه (کیسه آهو) بشود و همان جا بماند و بازنگردد ، کاملا تغییر میکند و تبدیل به شیء ارزنده ای چون عطر و مشک می شود. "ماه رمضان نافه تمام سال است." هرچه که آلوده باشی ، وارد این ماه که شوی ، چون طاهرگردی و به قبل بازنگردی ، عطر و مشک شوی . امیدوارم رایحه عطرتون همه عالم رو پر کنه. + نوشته شده توسط ط.عباسی در پنجشنبه سوم شهریور 1390 و ساعت
3:48 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط ب. حیدرنژاد در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 و ساعت
2:27 بعد از ظهر |
|
|